+ رفتن همیشه دلیل نبودن نیست...

رفتن همیشه دلیل نبودن نیست...

به جایی که خورشید طلوع می کند به دور دست ترین نقطه ی پرواز...

شاید وقتی داری این نامه رو می خونی من فرسنگها از تو دورم و دارم به ستاره ایی نگاه می کنم که تو هم زیرش وایسادی و به بهش چشمک می زنی...

شنبه هفته بعد یعنی دقیقا هفت روز دیگه اصولا باید تو راه نیشابور باشم! آموزشی برای سربازی!!! بالاخره باید منم جور پسر بودن رو بکشم!!! البته می دونم مزیتاش بیشتره!!! ولی تو این شرایط و اینکه دارم از کسایی دور می شم که خیلی بهشون دلبسته و وابسته هستم کمی اذیتم می کنه. البته شاید دلیل دیگش همین پوست کلفتی باشه که با ارشد خوندن به درجه اش اضافه شده. به هر حال نباید زیاد دل بست!!! چون بعدش کندن دل سخت تر می شه و کار دست آدم می ده!!! البته گفتم آدم!!!

و اما دلیل نوشتن این نامه، اینکه به رسم مسافر و به حرمت سلام بین بنده و دوستان، از همه کسانی که بنده خدمتشان عرض ادب دارم، طلب حلالیت داشته باشم و اینکه کرده ها و نکرده های بنده را در مورد خودشان به بزرگی خودشان بر این دوست سفر کرده، حلال کنند و بنده را از دعای خیرشان بی نصیب نگذارند...

ژوپیتر

1388.7.25

نویسنده : حسابدار ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸۸
تگ ها:


+ پایان

 

 

 

 

اول به سراغ یهودی‌ها رفتند

 

من یهودی نبودم، اعتراضی نکردم .

 

پس از آن به لهستانی‌ها حمله بردند

 

من لهستانی نبودم و اعتراضی نکردم .

 

آن‌گاه به لیبرال‌ها فشار آوردند

 

من لیبرال نبودم، اعتراض نکردم

 

سپس نوبت به کمونیست‌ها رسید

 

کمونیست نبودم، بنابراین اعتراضی نکردم .

 

سرانجام به سراغ من آمدند

 

هر چه فریاد زدم کسی نمانده بود که اعتراضی کند.

نویسنده : حسابدار ; ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ ; شنبه ٤ مهر ۱۳۸۸
تگ ها:


+ مرغ سحر ناله سر کن، داغ مرا تازه تر کن...

مرغ سحر ناله سر کن، داغ مرا تازه تر کن...

از همان زمانی که فرق موسیقی اصیل را شناختم، اسم تو نیز با آن یکی برایم معنی می شد. وقتی با صدای سیاوش بزرگ شدم و با ربنای تو به پیشواز اذان می رفتم ، نمی دانستم روزی خائنت بنامند! چه رسم عجیبی دارد! صدایی که برای هر ایرانی یادآور خداست!!!

به کدامین جرم باید تو را خائن نامید؟ به کدام سخن و کرده باید سابقه خود را زیر سوال برد؟

آقایان، کمی تامل... کسی که خائنش می نامید میرحسین و کروبی نیست! کسی که اینگونه آسان خرجش کردید مثل شماها تشنه قدرت نیست! وابسته جناح و حذبی و مقام مسئول هیچ روزنامه و ارگان دولتی  نیست!!! او از مردم است ، او از پیکره ایران است، او فرزند خلف این سرزمین است و پیش تر از شما دینش را به این کهن مرزو بوم ادا کرده!!! حافظه تاریخی ایران است ، او تمام لحظه های ناب ایرانیان است و کسی نمی تواند او را جدای از مردم بخواند...

هرچند برای شما جنابان که غرق قدرت هستید و همه چیزتان را ارزان برای صندلی ریاست حراج کرده ایید ، حرفهای یک ایرانی مهم نیست ولی بدانید خائن خواندن همدیگر و دوستان قدیم و همسلکان دیروز برایمان چیز جدیدی نیست زیرا تاریخ در مورد شاهان و دیکتاتورها تکرار می شود ولی  نامیدن صدای ربنا به خیانت برای ایرانی غیر قابل تصور است!!!!

تقدیم به استاد شجریان......................ژوپیتر

نویسنده : حسابدار ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٠ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها:


+ چه قصاب خانه‌یی است این دنیای بشریت

 چه قصاب خانه‌یی است این دنیای بشریت

 


در زمان سلطان محمود می‌کشتند که شیعه است،
زمان شاه سلیمان می‌کشتند که سنی است،
زمان ناصرالدین شاه می‌کشتند که بابی است،
زمان محمد علی شاه می‌کشتند که مشروطه طلب است،
زمان رضا خان می‌کشتند که مخالف سلطنت مشروطه است،
زمان کره‌اش می‌کشتند که خراب‌کار است ،
امروز توی دهن‌اش می‌زنند که منافق است و فردا وارونه بر خرش می‌نشانند و شمع‌آجین‌اش می‌کنند که لا مذهب است.
اگر اسم و اتهامش را در نظر نگیریم چیزی عوض نمی شود :
تو آلمان هیتلری می کشتند که یهودی است،
حالا تو اسرائیل می‌کشند که طرف‌دار فلسطینی‌ها است،
عرب‌ها می‌کشند که جاسوس صهیونیست‌ها است
، صهیونیست‌ها می‌کشند که فاشیست است،
فاشیست‌ها می‌کشند که کمونیست است‌،
کمونیست‌ها می‌کشند که آنارشیست است،
روس ها می‌کشند که پدر سوخته از چین حمایت می‌کند،
چینی‌ها می‌کشند که حرام‌زاده سنگ روسیه را به سینه می‌زند،
و می‌کشند و می‌کشند و می‌کشند...
و چه قصاب خانه‌یی است این دنیای بشریت." -
احمد شاملو
 

نویسنده : حسابدار ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها:


+ وقتی تو می گویی وطن

وقتی تو می گویی وطن
 
 وقتی تو می گویی وطن
من خاک بر سر می کنم
گویی شکست شیر
 را از موش باور میکنم
 
 وقتی تو میگویی وطن
بر خویش می لرزد قلم
 من نیز رقص مرگ
 را با او به دفتر می کنم

 وقتی تو می گویی وطن
یکباره خشکم می زند
وان دیده ی مبهوت را
با خون دل تَر میکنم
 
 بی کوروش و بی تهمتن
با ما چه گویی از  وطن
با تخت جمشید کهن
من عمر را سر می کنم
 
            
 وقتی تومی گویی وطن
بوی فلسطین می دهی
 من کی نژاد عشق
 با تازی برابر می کنم

وقتی تو میگویی
 وطن شهنامه پرپر می شود
 من گریه بر فردوسی
آن پیر دلاور  میکنم

بی نام زرتشت مَهین
ایران و ایرانی مبین
من جان فدای آن یکتا پیمبر می کنم
 
خون اوستا در رگ فرهنگ ایران می دود
من آیه های عشق را مستانه از بر می کنم

 ایران تو یعنی
 لباس تیره عباسیان
 من رخت روشن بر
تن گلگون کشور می کنم

ایران تو با یاد دین،
زن را به زندان میکشد
من تاج را
 تقدیم آن بانوی برتر می کنم

ایران تو شهر
قصاص و سنگسار و دارهاست
من کیش مهر و
عفو را تقدیم داور میکنم
 
 تاریخ ایران
تو را شمشیر تازی می ستود
من باعدالتخواهیم

یادی ز حیدرمیکنم

 
ایران تو می  ترسد از

بانگ نوایِ نای و نی
من با سرود عاشقی

آن را معطر میکنم
 
وقتی تومیگویی وطن
یعنی دیار یار و غم
 من کی گل"امید"را
نشکفته پر پر میکنم
 


سروده ای از
مص.ط.ف.ی .باد .کو. به. ا.ی

نویسنده : حسابدار ; ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها:


+ خطابه‌ی تدفین

غافلان
هم‌سازند،
 

تنها توفان
 
 
  کودکان ِ ناهم‌گون می‌زاید.
 

 

هم‌ساز
سایه‌سانان‌اند،
 

محتاط
 
 
  در مرزهای آفتاب.
 
در هیاءت ِ زنده‌گان
 
 
  مرده‌گان‌اند.
 

 

وینان
دل‌به‌دریاافگنان‌اند،
به‌پای‌دارنده‌ی آتش‌ها
 

زنده‌گانی
 
 
  دوشادوش ِ مرگ
 
 
  پیشاپیش ِ مرگ
 

هماره زنده از آن سپس که با مرگ
 

و همواره بدان نام
 
 
  که زیسته بودند،
 

که تباهی
 

از درگاه ِ بلند ِ خاطره‌شان
 
 
  شرم‌سار و سرافکنده می‌گذرد.
 

 

کاشفان ِ چشمه
کاشفان ِ فروتن ِ شوکران
 

جوینده‌گان ِ شادی
 
 
  در مِجْری‌ آتش‌فشان‌ها
 

 

شعبده‌بازان ِ لبخند
 
 
  در شب‌کلاه ِ درد
 
با جاپایی ژرف‌تر از شادی
در گذرگاه ِ پرنده‌گان.
 

 


 

 

در برابر ِ تُندر می‌ایستند
خانه را روشن می‌کنند.
و می‌میرند.
 
نویسنده : حسابدار ; ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸۸
تگ ها:


+ شبانه

در نیست
 
 
  راه نیست
 
شب نیست
 
 
  ماه نیست
 
نه روز و
 
 
  نه آفتاب،
 
ما
 
 
  بیرون ِ زمان
 
 
  ایستاده‌ایم
 

با دشنه‌ی تلخی
در گُرده‌های ِمان.
 

 

هیچ‌کس
 
 
  با هیچ‌کس
 
 
  سخن نمی‌گوید
 
که خاموشی
 
 
  به هزار زبان
 
 
  در سخن است.
 
در مرده‌گان ِ خویش
 
 
  نظر می‌بندیم
 
 
  با طرح ِ خنده‌یی،
 
و نوبت ِ خود را انتظار می‌کشیم
بی‌هیچ
خنده‌یی!
 
نویسنده : حسابدار ; ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸۸
تگ ها: